شهیدآخرالزمان
زندگی سراسر آزمون است وشهادت مُهر قبولی آن
قالب وبلاگ

تکنیکهای تست‌زنی در کنکور تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای


من که از آتش دل چون خُمِ مِی ،دَرجوشم


                                   مُهر برلب زده ،خون میخورم وخاموشم

می دانید غریبانه ترین نوع گریه چیست؟اینکه در رختخواب درحالی که همه فکر میکنندتوخوابیده ای.پشت پلک های بسته ات با موسیقی چک چک قطراتِ بر روی بالش،به دلت اجازه سبک شدن دهی.

دردنوشت:دیگر حدیث نفس نمی گویم.مدتها بود قرارم را فراموش کرده بودم وقلمم داشت کمی کج می رفت. من هیچم.باید از برادران شهیدم بنویسم.وگرنه حرف هاودردهای من ارزش شنیدن ندارند چه برسد به نوشتن.این ها که دردی نیست.درد ندیده ام که اینها را درد می دانم.

امــروز بــرای شــهــدا وقــت نــداریــم /ای داغ دل لــالــه تــو را وقــت نــداریــم

با حضرت شیطان سرمان گرم گناه است /ما بـهـر مــلاقــات خــدا وقــت نــداریــم

چـون فـرد مـهمی شـده نفس دغل مـا / انــدازه یــک قــبــلــه دعـا وقـت نـداریـم

در کوفه تن غیرت ما خانـه نشین اسـت/ بــهــر ســفــر کـربــ وبــلـا وقــت نــداریــم

هر چند که خوب است شهیدانه بمیریم / خوب است ولی حیف که ما وقت نداریم

[ یکشنبه 27 آذر ماه سال 1390 ] [ 6:36 PM ] [ محب شهدا ] [ نظرات (17) ]


زندگی ام، گاهی ماجرایی بس عجیب می شود.وکمی هم غریب.

انگارهمه می خواهند از من بدانند ورمز گشایی کنندنهان خانه وجودم را.

اما نمی شود.

چون تو هستی وتا توهستی که هستی ات هم همیشگی است.

نمی شود.

من فقط با تو می گویم درد هایم را....فقط اشک هایم را برای تو هدیه می آورم.

فقط می گذارم آتش درونم را تو ببینی نه غیر.نه نامحرم.

تا بوده شادی ام را همه دیده اند....تابوده همه آنی که در روبه روی تو بودم را ندیدند.

وچه خوب که ندیدند.

چقدر خوب است که در دل طوفان نشسته باشی اما همه پیش خودشان فکرکنند که چقدر خوبی،

چقدر بی دردی..چقدر آرامی.

چقدر خوب است که آنها نمی دانند آنچه را که تو می دانی ومی بینی.

این قضاوت ها،این نشناختن ها،انگار که می خواهند تورا آبدیده تر کنند دربرابر این آتش گداخته.

وهیچ کس به اندازه تو شیرینی این احساس را درک نمی کند.

اگر غیر از این بود من ودل ودردهایم، ذکر مصیبتِ روضه ها ومجالس اهل دنیا

می شدیم.

                                                                              

                                                                   ستارالعیوب بودنت را شکر

.....

اگر چه نزد شما تشنه سخن بودم

    کسی که حرف دلش را نگفت ،من بودم

دلم برای خودم تنگ می شود، آری

         همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم

نشد جواب بگیرم سلام هایم را

                هر آنچه شیفته تراز،پی شدن بودم

چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را؟

                     اشاره ای کنم انگار، کوهکن بودم                                     

                                                                          -محمدعلی بهمنی

 


دردنوشت:هرکس مرا میبیند میگوید دعا کن مثل تو آرام شویم.آرامشی که انگار هیچ طوفانی بهم

نمی زندش.ومن دعا نمی کنم.من در دل طوفان نشسته ام طوفان در طوفان که نمی شود.دعا نمی کنم هیچ کس حالی شبیه حال من داشته باشد.حال من سوختن بی صداست.سوختنی که دودش را می خورم مبادا که کسی آن سوتر از من باخبر شود.

پی نوشت:مثل همیشه در عبورم.درگذار.مثل آفتاب زمستان که نمی شود روی ماندن ونماندنش حساب کرد.

به دلیل شروع امتحانات ترم ، به مدت چند هفته خدمت نخواهم رسید.

بازمی روم برسر زندگی خوابگاهی ام.

خداکندبه خیر بگذرد این مدت.

[ جمعه 25 آذر ماه سال 1390 ] [ 5:02 PM ] [ محب شهدا ] [ نظرات (21) ]


وعشق بهانه بود،

بهانه ای برای دیوانه تر شدنم

وگرنه تو از اول هم بی نیازِچون منی بودی

تویی که فرشتگان هر روز بوسه بر چشمان نجیبت می زنند

وگل باران میکنند خاکی را که تو خاضعانه برآن قدم میگذاری

هوا هرروز به خود میبالد ومشتاقانه به درون سلول های تو میدود

وحوّایی که من باشم چه بگویم از آدمی چون تو

وقتی تو عین بودنم هستی

گویی از همان روز الست،همان جا،همان گوشه وکنارِعالم ذر

خدا انگار تو را آنگونه که من آرزو داشتم آفرید.انگار از من پرسید وگِل تو را سرشت

خودخواهانه است؟نه؟

اما نه،حقیقت جوردیگری است.چرا که

"من هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی"

به همین سبب بود وقتی یافتمت باالتهاب وبغض،زمزمه کردم:

چه کریمانه ؛پاداش صبوری وسرگشتگی ِیک عمر آوارگی دلم را گرفتم

(سلام علیکم بما صبرتم)

...توعین بودنم هستی

توهمانی که باید باشی

توعین معجزه ای،معجزه یک دم مسیحایی ،برکسی که مرگ برکالبدش چنبره زده بود.

وحالا.حالاکه شاید بیایی وشایدم نه.کاش بدانی وباخبر شوی از حالم.

آن هم زمانی که

حاضرم سالها منتظربمانم تا برای ثانیه ای کنار تو نفس بکشم.

به انتظارتو نمی نشینم.که به انتظار تو باید ایستاد

من با هرچه غیر توست اعلان جنگ میکنم.

به پشت گرمی توست که ایستاده ام.

چگونه نباشم وقتی که خدا همه ی زندگی توشده ومن به خاطر اوست که دوست می دارمت.

توکجای این میدان ایستاده ای،همه ی آرزوی من؟

........

دل نوشت:اگر کوتاهی عمروفقدان اسبابِ وصال، مجال نداد تا دراین دنیا سهمی از تو داشته باشم،باکی نیست.

چشم انتظار آخرتی هستم که آخر،مرا به تو می رساند که من جزتویی را طلب نخواهم کرد از خدا و

بهشت را هم بدون تونمی خواهم.


[ سه شنبه 22 آذر ماه سال 1390 ] [ 10:44 AM ] [ محب شهدا ] [ نظرات (18) ]


مسافرهزار وچند ساله ام ،سلام.

سلام به نگاه بی قرارت که ازهمان کودکی یادم داد که هر صبح سلامت کنم وهر شب ،شب خیر بگویمت.

سلام به مخاطب عهدهای چهل روزه ام وجفاهای هر روزه ام.

سلام به بیابان نشینِ تنها وناشناسم.

سلام،غریبِ آشنایم.

کاش نشانی از شماداشتم.کاش...

شما بگو.گناه من چه بوده که شده ام جوان آخرالزمان.گناه من چه بوده که ندیده عاشق شده ام.

گناهم چه بوده که ندیدنت بی تاب ودیوانه ام کرده.

جایی که خوبان شما را دیده اند،رفتم وزیارت کردم قدمگاهتان را؛اما منِ بد را چه به دیدار شما.

آقا نه مسجد جمکران دیدمت،نه مسجد سهله،نه مسجدکوفه،نه شب جمعه بین الحرمین،نه وقت شکستن دل ونه دهه محرم به وقت روضه حضرت عباس که خودتان فرموده بودید:

هرجا مجلس عمویم باشد ،من همان جایم.

آقا !آن شب مجلس آراستیم ولباس خادمی ازعزاداران جدّغریبتان را به تن کردیم ودست به سینه دمِ در ایستادیم به امید زیارت.اما این نگاه را به رخسار شما هنوز راهی نیست.

افسوس.

زمان هرکدام از ائمه،مشتاقان رنج سفرهای چندماهه را به جان میخریدند تا به دیدار محبوبشان نائل شونداما من چه کنم که نشان از شما نمی یابم.

اویسِ قُرَنی باشم وندیده برسرعشقمان بمانم یا چون زلیخا پای کوبم واصرار ورزم به دیدن ورسیدنتان؟

یوسفم !تو بگوچه کنم؟نکندبمیرم ونبینمت؟

آقا به خدا این عشق معجزه است.به خدا،حفظ این احساس در میان یخ دلی هایِ مردم آخرالزمان کم از معجزه ندارد.

چه خوب که شما عین الله ناظرة هستید.چه خوب که میدانی ومی بینی ام.

اما کاش می شد برای طرفة العینی هم که شده،مجال دیدارت را من می دادی.

میدانم اشتیاق شما بیشترازمن است.مگرپاسخ امام صادق به آن کودکی که از شوق دیدار امام زمانِ ندیده اش اشک میریخت ؛را میتوانم فراموش کنم.آن زمان که امام هم از دیدن اشک های کودک،گریه شان گرفت وفرمودند:

به خدا که اشتیاق ما به دیدار شماشیعیانمان از اشتیاق این کودک بیشتر وبیشتر است.

آقا امشب کدام خاک میگذارد سربه پای شما؟

اوضاع جهان نشان از نزدیکی ظهور شما دارد اما من همچنان دورم ،دور.

دستم بگیر! که کاسه صبرم دارد سر میرود.

آقا!شما حاضریدومن؛غایب.نکندچوب خط غیبت هایم آنقدر پرشده که دیگر ارزش گوشه چشم شماراهم نداشته باشم.نکند ناامید شده اید از من؟

نه؛خدا نکند.

مولاجانم به خدا دیری است هرکار که میکنم ویا زبان برای باز کردن هرحرفی که میگشایم ،پیشتر از خودم میپرسم اگرهمین لحظه امام زمان کنارم ایستاده بود همین کار را می کردم،همین حرف را می زدم؟

اگر پاسخ دلی که هنوز مست عشق شماست،مثبت بود.آن  زمان به خودم اجازه عمل میدهم.

دیگر نمی دانم چه کنم.آقا آنقدردویده ام به سوی شما وراهتان که روز قیامت جرات وجسارت داشته باشم که درمحضر دادگاه الهی بگویم:

تا آنجا که دانستم وتوانستم، دویدم،باقی اش را ندانستم یا نتوانستم.

اما خودتان در تشرّفی فرموید:شما خوب باشید ما خودمان به سراغتان می آییم.

حتما"خوب نیستم که سراغی از من نمی گیری؟

آقا توبیا وبگوچه کنم که خدایی شوم .چه کنم که این حیات بی ثمر ختم به شهادت شود؟

خودتان بیایید ویادم دهید.من از یاد خودم هم رفته ام،مولا.


دردنوشت:اعوذبالله من النفسی.الهی وربی وسیدی ومولای !لاّی الامور الیک اشکو؟خدایا ما را کی بسوی باغ شهادت میخوانی واین قفل بزرگ را بر ما میگشایی؟ ازبعد کربلا ،کلٌ یومٍ عاشورا وکلٌ ارض ٍکربلا، بوده برایم.اما عجیب دلتنگم از گذشتن دهه ای که یک سال انتظار آمدنش را میکشیدم.آجرک الله یا صاحب عزا، یا صاحب الزمان.

سرمیزنم آنقدر به در،در بگشایی                                 خوب است گدا هم هنری داشته باشد

تو،سمت گدا پشت کنی بهتر ازاین است                                  که چشم به دست دگری داشته باشد

انگار بنا نیست ببینیم تورا ،پس                                                  بگذاردلم یک خبری داشته باشد

روی تو گُل انداخت ز شرم گنه ما                                                   ما از گُلِ روی تو خجالت نکشیدیم

میخانه دگرجای منِ بی سروپانیست                                                     بگذار به پشت در میخانه بمیریم

[ پنجشنبه 17 آذر ماه سال 1390 ] [ 7:39 PM ] [ محب شهدا ] [ نظرات (17) ]

عاشق شده ام جانا،عاشق تراز این خواهم

    باچشم تو می گویم،من مست چنین خواهم

         من تاج نمی خواهم،من تخت نمی خواهم

                درخدمتت افتاده بر روی  زمین   خواهم


دارم عاشق می شوم.نمی دانم نام این حس،عشق است یانه؟.هرچه هست حس تازه ای است.هرروز وهر لحظه با او تازه تر می شوم.یادش هرلحظه مشتاق وبی تاب ترم

می کند.اعتراف میکنم که در پرونده بایگانی زندگی ام،تاکنون،این گونه حالی سابقه نداشته.

مدام به اوفکر میکنم ودر طلب دیدارش هستم.

ندیده عاشق شده ام .ازاو فقط شنیده ام.شاید هم دیده ام وحواسم جمع او نبوده و...

راستی اصلا"،مگرمی شود آدم ندیده عاشق شود؟

تاصدای حضورش درلحظاتم طنین انداز می شود،دلم می لرزدوضربان قلبم سرعت نور میگیرند.بغض عجیبی گلویم را می سوزاند.دلم شوق دیدارش را دارد اما چشمانم این چشمان سیاه شده ی پراز تصویرهای بی ربط وباربط ، یارای دیدن چون اویی را ندارند.

دیگرتاب بودن در این کالبد تنگ را ندارم.باید از خودم بیرون شوم تا بلکه به او برسم.دلم تنگ دیدارش شده.

حال بیماری را دارم که به سبب بیماری وحال زارش از چرب وشیرین ها اکراه

می ورزدودیگرحتی همنشینی با هیچ کسی برایش لذت بخش نیست.

طبیم،محبوبم است وجزوصال او،درمانی را نمیخواهم ونمی شناسم.

دوستش دارم.بیشترازهمه دوست داشتنی هایم.

بگذارهمه بدانندکه عاشق شده ام.عاشق اویی که همه عشق است.

اما مرزدیدارما خون نیست.خوداست

هیچ وقت تصورش راهم نمی کردم روزی برسدکه عبدی عاشق ارباب خودشود.

جسارت بزرگی است.نه؟اما چه کنم دست خودم نیست.

من عاشق خداوندگارخویش شده ام.

این روزها حتی نفسهایم نیزاین دعا را زمزمه میکنند

الهی الحقنی بالشهدا والصالحین


عشق نوشت:اگریونس محبوس در دلِ ِنهنگ،ازقدر اوقات خود آگاه بودومی دانست که دیگر در دل ِچاه تاریک ِدنیا،هرگزمجال خلوتی چنین عاشقانه وصمیمانه ،بامعشوق را درنمی یابد

هیچ گاه برای نجاتش آن ذکرگشایش ورهایی را زمزمه نمی کرد...

دردنوشت:خدایا!من که قراراست بمیرم،امروز،فردا یا فرداهای دیگر؛اما چقدر خوب می شودکه

برگه ی آخردفترزندگی ام در مجلس روضه حسین ورق بخورد وبعدهم بسته شود.کاش...

چه محرمی میشود.محرم بعدازسفرکربلایی که هنوز رفتن وآمدنش را باورندارم.چیزی شبیه یک رویای سپید.

کاش هیچ وقت از این خواب شیرین بیدارنمی شدم.

رو قبر من بریزید،تربت کربلا،کمی گل یاس

    حک بکنید رو قبرم،جون داده تاسوعا برای عباس.

جون داده تاسوعا برای عباس...

[ پنجشنبه 3 آذر ماه سال 1390 ] [ 9:48 PM ] [ محب شهدا ] [ نظرات (19) ]

<< 1 2 3 4 5 6 >>

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
لینک دوستان

کد موسیقی برای وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 12625