|
شهیدآخرالزمان زندگی سراسر آزمون است وشهادت مُهر قبولی آن
|
هر روز... هرعید... هرسال که می گذرد ... بیشتربه این باور به این یقین می رسم که من... آری همین انسان در بندوحصارِ تن... برای این دنیا... این لذت های پوچی که حقیقتا"برای من هیچ لذتی ندارند ... ساخته نشده ام.... مرغ باغ ملکوت نیستم اما... منزل ومامن وقرارگاهم هم اینجا نیست... پرازسوال نپرسیده ام؟؟؟ خدا کجای زندگی این آدمهاست؟؟؟ این دل هایی که از خدا غافلندمی خواهند در کجای این کره ی خاکی، سراغ وردّ ونشان آرامش را پیدا کنند؟؟؟ حرف ها ودردهایم بسیارند اما...نمی شود.نمی توانم.انگار هیچ کلمه ای آنطور که باید، نمی تواندمقصود ومطلوب مرا به گوشِ فهمِ مخاطبانم ، برساند... چقدر این جمله حاج ابراهیم همت الان به دلم می نشیند: من از دنیای ظاهرفریب مادیات وهمه آنچه که از خدا بازم می دارد متنفرم.... گاهی دلم می خواهد با صدای بلندفریاد بزنم: یا حضرت عزراییل ادرکنی... اگرمقصد پرواز است،قفس ویران بهتر ،پرستویی که مقصد را درکوچ می بیند. از ویرانی لانه اش نمی هراسد...سید مرتضی آوینی دردنوشت:این روزها عجیب سخت می گذرد... سخت وتلخ.چیزی میان برزخ بلاتکلیفی... فاطمیه نزدیک است... هم خودم باور دارم وهم اطرافیانم نشانه هایی دیده اند که این فاطمیه باتمام فاطمیه های گذشته تفاوت دارد... این روزها اطرافم نشانه ها وامتحانات عجیبی می بینم.کاش ظرف وجودم به بزرگی این مظروف ها،قد بدهد... سفرمشهدی درپیش است اماشاید بخاطر اینکه کارهای هیات زمین نماند،نروم وبمانم. نمی دانم.این روزها هیچ نمی دانم....تایار که را خواهد ومیلش به چه باشد... یافاطمه روزحشر، ستاری کن...دل سوختگان را زکَرَم یاری کن ما به همه گفته ایم که با زهراییم...تو نیز بیا و آبروداری کن. ببخشید که اولین مطلبم تلخ ترینش شد.عفوبفرمایید.نیستم تا از چشمه کلامتان سیراب شوم...التماس دعای شهادت... [ دوشنبه 14 فروردین ماه سال 1391 ] [ 01:26 AM ] [ محب شهدا ]
[ نظرات (29) ]
یکسال هم گذشت... یکسال بدون او گذشت... هان ای نفس سَرکِشم... می خواهم تو را به پشت میز محاکمه بکشانم... بمیر، پیش از آنکه بمیری... امسال چقدر به امام غریب ومنتظرت ،حواست بود... به اویی که چشم بینای خداست "عین الله ناظرة "واز پیدای وپنهانت باخبر است. در این365 روز ،یک لحظه به اونگاه کردی؟ کور باد چشمی که صبح از خواب برخیزد وامام زمانش را نبیند/آیت الله قاضی می دانی در تمام لحظات ارتکاب گناه،داشت با چشمی خیس وغمبار نگاهت می کرد؟
ای نفس! یکسال به مرگ به ظهور به قیامت به روز حسرت روز حساب نزدیک تر شدی... به خدا به امام زمانت چطور؟؟؟؟؟ خدایا !امسال هم گذشت نکند تو از من وقصورات ومعصیت هایم نگذشته باشی... مزرع سبز فلک دیدم وداس مه نو یادم از کِشته ی خویش آمد وهنگام درو پی نوشت:از سویدای دل آرزو می کنم، دردقیقه90 سال 90،برسیم به آنچه که تا کنون نرسیده ایم...همه ی تلخی های این یکسال را برمن ودلسوخته ام ببخشید وحلال بفرمایید. لحظه سال تحویل به یاد همه باشیم وبرای هم دعا کنیم... یا مقلب القلوب والابصار یامدبر لیل والنهار یا محول حول والاحوال حول حالنا الی احسن الحال ...... دردنوشت:امروز24اسفند ،روزتولد شهید حجت رحیمی است.آقاحجت تولدتان مبارک... ببخش که هدیه ای در خور شما ندارم.اما در عوض چشم به کَرَم ومهمان نوازی شما دوخته ام. برادر!برایم دعا می کنی؟
[ چهارشنبه 24 اسفند ماه سال 1390 ] [ 1:52 PM ] [ محب شهدا ]
[ نظرات (23) ]
سلام غریبِ تبعیدیِ همدردم! سلام انسان! سلام برتو ای ساکن سیاره رنج! بیا به مهمانی من. امشب با تو گفتگوها دارم... بیا یک به یک دردهایمان را بدون ترس از قضاوت وشکایت این وآن،باهم مرور کنیم بیا این، یک بار ،نقش بازی نکنیم بیا،نقاب هایمان را زمین بگذاریم. تا به کِی نقاب؟ چشم هایمان را چه کنیم؟آن ها که نمی توانند دروغ بگویند وشهادت کذب بدهند. بیا خودمان باشیم. خودِ خودمان.خودِ حقیقی مان را می گویم. همان خودی که سالهاست پنهانش کرده ایم. بیا، می فهممت.می خوانمت. بیا که خوب می دانم حالت هیچ خوش نیست. بیاکه یقیین دارم حوصله ات از این زیستن بیهوده سر رفته است. می دانم که عمری منتظر روز مبادایی. روزی که هق هق تلخمان را راحت رها کنیم بر روی گونه های سرخ از سیلیِ سردِ روزگار. روزی می آید که خنده هایمان از ته دل است. روزی که هم زمین وزمان وهم ما؛من وتو، زنده می شویم. روزی حول حالنا الی احسن الحال می شویم.
دل خوش دار که آن روز بالاخره می رسد. روزی که ما پایان همه غم هایمان را باچشم خودمان ،خواهیم دید. وجشن خواهیم گرفت روز جهانی آرامش را. روزی که هیچ کس نقاب نخواهد زد.روزی که از دایره واژگانمان واژه هایی به نام: لبخند اجباری،لبخند تصنعی،نقاب خوشبختی،خنده تلخ و... دیگر معادل ومعنا ومصداقی نخواهندداشت. گاهی حرفهایم را ازحنجره قیصرمی شنوم،آنجا که می سراید: "انگارمدتی است که احساس می کنم خاکستری تر ازهمیشه ام انگار فرصت برای حادثه از دست رفته از ما گذشته که کاری کنیم کاری که دیگران نتوانند شاید،برای حادثه باید کمی عجیب ترازاین باشم
بااین همه تفاوت احساس می کنم که کمی بی تفاوتی بد نیست. ......... فرصت برای حرف زیاد است اما اگر گریسته باشی... آه... مردن چقدر حوصله می خواهد بی آنکه در سراسر عمرت یک روز،یک نفس بی حس مرگ زیسته باشی دردنوشت:این روزها!عجیب ، دلم برای گریه، تنگ است.گریه بلند.آنقدر بلند که بعدش احساس سبکی وپرواز کنی.آنقدر دلم گرفته که نفسهایم به سختی بالا می آیند.انگار سقف آسمان کوتاه شده. "آسمان بالاتر برو می خواهم نفس بکشم."(شهیدچمران)
[ شنبه 8 بهمن ماه سال 1390 ] [ 2:24 PM ] [ محب شهدا ]
[ نظرات (22) ]
اینجا دلی شکسته است
مواظب باشید
پاروی خرده شیشه هایش نگذارید
احتمال ِخطرِبریدن دل ...
وجود دارد
دردنوشت:مردی نزداویس قرنی رفت .اویس پرسید:برای چه آمده ای؟گفت:آمده ام همنشین توباشم.پاسخ شنید: کسی رانمی شناسم که خدایش را بشناسد وبادیگری همنشین باشد.
یا رفیق من لارفیق له
[ سه شنبه 20 دی ماه سال 1390 ] [ 2:36 PM ] [ محب شهدا ]
[ ]
من که از آتش دل چون خُمِ مِی ،دَرجوشم مُهر برلب زده ،خون میخورم وخاموشم می دانید غریبانه ترین نوع گریه چیست؟اینکه در رختخواب درحالی که همه فکر میکنندتوخوابیده ای.پشت پلک های بسته ات با موسیقی چک چک قطراتِ بر روی بالش،به دلت اجازه سبک شدن دهی. دردنوشت:دیگر حدیث نفس نمی گویم.مدتها بود قرارم را فراموش کرده بودم وقلمم داشت کمی کج می رفت. من هیچم.باید از برادران شهیدم بنویسم.وگرنه حرف هاودردهای من ارزش شنیدن ندارند چه برسد به نوشتن.این ها که دردی نیست.درد ندیده ام که اینها را درد می دانم. امــروز بــرای شــهــدا وقــت نــداریــم /ای داغ دل لــالــه تــو را وقــت نــداریــم با حضرت شیطان سرمان گرم گناه است /ما بـهـر مــلاقــات خــدا وقــت نــداریــم چـون فـرد مـهمی شـده نفس دغل مـا / انــدازه یــک قــبــلــه دعـا وقـت نـداریـم در کوفه تن غیرت ما خانـه نشین اسـت/ بــهــر ســفــر کـربــ وبــلـا وقــت نــداریــم هر چند که خوب است شهیدانه بمیریم / خوب است ولی حیف که ما وقت نداریم [ یکشنبه 27 آذر ماه سال 1390 ] [ 6:36 PM ] [ محب شهدا ]
[ نظرات (17) ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||