|
شهیدآخرالزمان زندگی سراسر آزمون است وشهادت مُهر قبولی آن
|
خسته بودم ودلگیر، از همه چیز،از همه کس ،از این دنیا،آدم ها،روزمرگی ها وعذاب های هرروزه اش، تشنه بودم،تشنه تولدی،تغییری،حالی،دلخوشی،نمی دانم،دنبال تلنگری که مرا به یاد خودم بیاورد که به من بگویدکجای میدان ایستاده ام.بگوید که باید چه کنم تا که به احسن الحال برسم. بی تاب بودم وبی قرار.درست مانند کبوتری که دنبال راه فرار می گردد ومدام به قفس می کوبدواما راه نجات را پیدا می کند،زخمی وخونی می شوداما از پا نمی نشیند وبازهم آنقدر به قفس می کوبد شایدکه دل صاحبش به رحم بیاید و او را آزاد کند... اما چه کنم که خبری از آزادی نبود.نه بالی بود و نه عادتی برای پرواز.خواستم و خواندمش خداوندگارم را می گویم، گفتمش :حال که امکان ومجال رهایی نیست بیا و قفسم را به باغی ببر و این دلک غمین و رنجورم را شاد کن ،جایی شبیه بهشت. شبیه وطنم .شبیه روضه ی رضوان .جایی که رها شوم از این همه بند و تعلقات دست و پا گیر،و من چه خوشبخت کبوتری هستم که این چنین صاحب کریمی دارم، و او مرا به باغی برد.باغی در میان خاک ،زمینی در زیر همین آسمان خدا،جایی همین گوشه کنار،اما نه مثل همه جا،جایی که با هیچ جا قابل قیاس نیست. جایی که شبیه هیچ جا نیست.زمینی که در آسمان ها هم شهره است.زمینی که با شرافت ترین زمین هاست. مگر نه اینکه می گویند شرف المکان بالمکین-شرف هر مکانی به ساکنانش است . و من از تو شریف تر سراغ ندارم،دو کوهه! دو کوهه،دو کوهه، دو کوهه، حاج احمدمتوسلیان، حاج ابراهیم همت، استوار،جاودان، من چه بگویم آخر،به خدا اگر خواست برخی دوستان نبود به خداوندی خدا قسم ،هیچ گاه به خودم این جسارت را نمی دادم که از تو بنویسم ،بالِ پرندهِ خیالِ من به وسعت آسمان معرفت تونمی رسد . می گویم .می گویم چون آب دریا اگر نتوان کشید .هم به قدر تشنگی باید چشید . وتو چقدر خوب، منِ تشنه را سیراب کردی، تو مرا لرزاندی .چه تلنگر ها که بر من نزدی، من در حسینه ی گردان تخریب توخراب شدم ،خرد شدم ،تمام منیت، تمام نفس اماره، تمام کاخ های با شکوهی که از خودم ،از این خود پوچ و هیچ و تو خالی ام ساخته بودم همه شکست و من در آنجا بود که فهمیدم هیچ نیستم. دو کوهه !من برای مزد نیامدم به خدا نیامدم. آمدم که آرام شوم قرار گیرم، اما تو دیوانه ترم کردی و آرام تر نه و من چقدر این دیوانگی را دوست دارم. دو کوهه!مرا دیوانه تر از این کنم که هستم. دو کوهه !من از این دلتنگی و این غم خرسندم. غمت از هر چه شادی دلگشاتر است.دو کوهه! من برای مزد نیامده بودم . اما مگر می شود که شهدادست خالی بگذارند کارگرهایشان را؛خادمینشان را . مگر شهدا می گذارند که حدیث معصوم زمین بماند .آن هم آنجا که امام صادق علیه السلام می فرمایند:مزد کارگرت را پیش از آنکه عرقش خشک شود پرداخت کن. و شهدا درست همین گونه با ما ،تا، کردند.مزد دادند ،آن هم چه مزدی ،یک سفر مشهد، یک سفر کربلا، دو نامه ،دو برات ،دو رزق معنوی، دو بشارت ،دو کوهه ،دو سردار، دو کوه ،دو انسان نستوه ،دو...و حالا من چقدر این عدد دو را دوست دارم . دو کوهه! تو شاهد تمام دلتنگی ها و دلشکستگی هایم بودی یادت هست آن شب که چفیه ام گم شد. همان چفیه ای که عزیزترین دارایی دنیوی و اخروی من است .همان چفیه ای که با تمام دنیا عوضش نمی کنم. همو که تنها چیزی است که حاضر نیستم هیچ وقت به هیچ کس ببخشمش. چفیه ای که انیس دلتنگی ها و همراه همه زیارات .و حرم ها و گلزار ها و روضه های امام حسین و شب های محرم و فاطمیه و... همه وهمه لحظات قشنگ زندگی من بود. همان چفیه ای که سفارش کرده بودم وقت مرگ به هنگام دفن .بر روی صورتم بیندازند شاید که اشک روضه امام حسین علیه السلام نجاتم دهد. چفیه ای که هنوز خاک همه ی یادمان های غرب و جنوب و مزار شهدای بهشت زهرای تهران ،بهشت رضای مشهد ،گلزارعلی ابن جعفرقم، گلزار شهدای خرم آباد، قزوین، کرج ،کرمانشاه ،ایلام، کردستان، آذربایجان غربی و...همه وهمه را با خود دارد و آخرین جایی هم که تبرک شد مزار خالی شهدای گردان تخریب بود.همان جایی که روزی روزگاری شهدا ،نمازشب هایشان را در آنجا می خواندند در قبرهایی که خودشان کنده بودند همان جایی که روزی یکی از شهدا از خدا خواست که :خدایا اندکی از عذاب شب اول قبر را به من بچشان آنقدر که بدانم روزی قرار است چه بر سرم بیاید و خدا خواست بنده ی صالحش رااجابت کرد و صبح همه ی اطرافیان، آن رزمنده را در حالی دیدند که تمام دندان هایش شکسته بود .آری. خدا اندکی از عذاب را به او چشانید آنقدر که از فشار همه ی دندان های او ریخته بود و اما او این راز را فقط به یکی از دوستانش گفت و به دیگران نه... داشتم می گفتم ،چفیه ام گم شد، دلم شکست ،ناله زدم ،نذر کردم اما هر چه می گشتم نشانی نمی یافتم پیدا کردن یک چفیه ی سپید در آن تاریکی شب ومیان آن پادگان بزرگ چیزی مانند یافتن سوزن در انبار کاه بود.اما من می دانستم که شهدا معجزه هم می کنند . اصلا " تخصصشان همین است . بعد از اشک ریختن های بسیار در کنار شهید گمنام مدفون در آنجا، وقتی می خواستم به محل اسکان برگردم، در زیر راه پله، دیدم انگار کسی چفیه ام را کنار راه انداخته، ماتم برد ،شک کردم، شاید چفیه ی من باشد، شاید هم نه، برداشتمش.چفیه ی خاکی من جدا از خاکی بودنش نشان از یک نذر داشت، نذری که در شب های محرم میان بچه های دانشگاه توزیع کردیم، لکه ای از آش رشته ی نذری، درگوشه ی چفیه ام افتاده بود، لکه را دیدم خودش بود ،خدا می داند که چه حالی داشتم آن لحظه. فقط خود خدا می داند. دو کوهه! در خاک تو بود که برادر آن دخترک شفا گرفت، در خاک تو بود که آن پسر جوان آنگونه دلش تکان خورد که می گفت:خاک دو کوهه مرا گرفته .نمی خواهم جدا شوم از آن.در آنجا بود که آن دختر خادم به آرزوی دیرینه اش که سفر کربلابود نزدیک تر شد.آن دخترک پایتخت نشین سراغ میراث مادر پهلو شکسته را گرفت وخواست که از آن تاریخ به بعد عفتش را در آن حریم سیاه محفوظ بدارد.در آنجا بود که .... دوکوهه! می شود برای شفای دل بیمار من هم دعا کنی. - گل اشکم شبی وا می شد ،ای کاش شهادت قسمت ما می شد، ای کاش [ یکشنبه 30 بهمن ماه سال 1390 ] [ 11:40 AM ] [ محب شهدا ]
[ نظرات (24) ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||