|
شهیدآخرالزمان زندگی سراسر آزمون است وشهادت مُهر قبولی آن
|
پیش نوشت:قرار است انشالله روز یکشنبه برای بار چهارم زائر مزار برادرم باشم.چند روز پیش که با مادرشهید زین الدین تلفنی صحبت میکردم. صحبت که چه عرض کنم.چیزی میان بهت وسکوت وبغض والتهاب وشوق وشور وشعر وشعور. میان آن همه احساس عجیب یادم نرفته بود سوالی که همیشه آرزو داشتم بپرسم. پرسیدم :حاج خانم !بارزترین ویژگی آقا مهدی چه بود:گفتند:اخلاص. اخلاصشان زبانزد بود.خاص خودشان. ... شرمنده شدم.دنبال ویژگی بودم که برای خودم سرمشقش کنم .که از پس انجامش بربیایم اینگونه شاید مرا کمی به او شبیه کند اما ... اما این یکی را نمی توانم.این لقمه بزرگتر از دهان کوچکِ نفس من است. این هم ،تلنگری ازحاج حسین خرازی وحاج ابراهیم همت در مورد اخلاص.
... شهید خرازی:اگر کار برای خداست.گفتن برای چیست؟خدا که دیده ما کرده ایم برای چه بیاییم بگوییم؟؟؟ .... شهید همت:برای اینکه خدا ،لطفش ورحمتش وآمرزشش شامل حال ما شود باید اخلاص داشته باشیم وبرای اینکه مااخلاص داشته باشیم سرمایه ای می خواهد که باید از همه چیزمان بگذریم وبرای اینکه از همه چیزمان بگذریم باید شبانه روز دلمان ووجودمان وهمه چیز مان برای خدا باشداینقدر پاک باشیم تا خدا کلا" از ما راضی باشد قدم برمی داریم برای رضای خدا، قلم بر میداریم روی کاغذ برای رضای خدا ،حرف میزنیم برای رضای خدا،شعار می دهیم برای رضای خدا،می جنگیم برای رضای خدا همه چیز ،همه چیز ؛همه چیز ما خواست خدا باشد که اگر شد پیروزی در این است چه بکُشیم چه کشته شویم اگر اینچنین باشیم پیروزیم وناراحتی نداریم وشکست معنا ندارد رسول عشق: خداوندمتعال بندگان پرهیزگارنیکوکارگمنام را دوست دارد.کسانی که چون حاضرند،شناخته نمی شوند وآنگاه که غایبند سراغشان را نمی گیرند،قلب هایشان چراغ های هدایت است واز هر تیرگی وتاریکی نجات می یابند
[ پنجشنبه 29 دی ماه سال 1390 ] [ 4:42 PM ] [ محب شهدا ]
[ نظرات (13) ]
خبر شهادتش آمد پیکرش نیامد عمر مادربه دنیا نبود...نماند رفت. اما پسر نیامد خبری نه از یوسف بود ونه پیراهنش. وقتی هم که آمد دیگراثری از آن مرد رشید نبود چند تکه استخوان که درون پارچه ای بود را نشان پدر دادند وگفتند: این ! فرزند توست پدر به پارچه نگاهی کرد وگفت:ترازو بیاورید،همه متعجب به هم نگاه کردند. کسی از جایش تکان نخورد. دوباره تکرارکرد:بروید برایم ترازو بیاورید! لحن پیرمرد آنقدر محکم بود که یکی از آقایان رفت به دنبال ترازو آوردند.پسرش ؛که حالا چیزی جز همان استخوانها نبود را روی ترازو گذاشت.به درجه ترازو نگاهی کرد وبعد پاره های استخوان را رو به آسمان بلند کرد وگفت: خدایا!بیست وهفت سال پیش که او را به من سپری،3کیلو ودویست گرم بود. این هم امانتی ،همانطور که دادی،به تو پس می دهمش. 3کیلو و200. خدایا!امانتدار خوبی بودم؟؟؟ دردنوشت:این داستان واقعی است.
[ سه شنبه 27 دی ماه سال 1390 ] [ 5:38 PM ] [ محب شهدا ]
[ نظرات (15) ]
نامش رضا بود؛ مرامش هم رضا فامیلی اش پناهی دانش آموز بودکه شیپور جنگ نواخته شد؛ جنگی میان کفر و دین؛ میان نفس اماره ولوامه؛ میان سربازان خدا وشیطان؛ جهاد اصغرواکبر همزمان شده بود ومرد از نامرد متمایز؛ بهانه نیاورد.بی تاب شده بود،میدان را خالی نکرد وبه مبارزه شتافت. جثه اش کوچک بود وپوتین ولباس بر تنش بزرگی می کردند وبر روحش تنگی... پناه خواست،او ؛یعنی خدا ؛پناهش داد آنهم در12سالگی سنش 9سال ازالان من کوچکتر بود اما... اما سن روحانی وعقلانی اش هزار سال از من جلوتر بوده واست وکاش که او،با دستان سپیدوظریفش ،دستان سیاه وزمخت نفس مرا بگیرد کاش... او؛ نیامده، نرسیده، رسید. به مقصد ،به کمال ، به روضه رضوان، 12سال دوید ورسید.اما از آمدن من21سال گذشته وهنوز نرسیده ام و شاید که هزار سال دیگر هم نرسم، نه. خدا نکند؛ الهی !بحق شهید رضا پناهی،الحقنی بالشهدا والصالحین دردنوشت:آنقدر تشنه بود که خدا دلش نیامداو راخیلی پشت خط انتظار نگه دارد.درست چندماه پس از تولد 12سالگی اش دوباره به وطنش ،به بهشت بازگشت.12سال دوید .یک سال جنگید، تا... رسید. رقصی چنین ،میانه ی میدانم آرزوست... میگویندکوچکترین شهید خاورمیانه بوده که درجنگ به شهادت رسیده.وصیتنامه اش دیوانه ام کرد.از خودم خجالت کشیدم.از کوچکی خودم وبزرگی او. من امید بسته ام به او به شفاعتش .برای روزی که همه دنبال پناهگاه می گردند.می خواهم که پناه من شود.می دانم که می شود.مادرش او را خوب به من شناسانده.دل عاشق ومهربان او دریایی تر ازاین حرفهاست. به یک شرط.باید بدانم شهادت را نه در جنگ که در مبارزه می دهند. باید بِدَوم .باید مبارزه کنم با خودم.با نفس شیطانی ام که دشمن ترین دشمنان من است.باید عَلَم را ازدستان رضا پناهی واحمدی روشن بگیرم ونگذارم که بر زمین بماند.مردی در راه است.فرصت را نباید از دست داد.صدای هل من ناصرش در گوش زمان پیچیده. سالهاست منتظرسیصدواندی مرد است.آنقدر مرد نبودیم که کنارش باشیم.این اندک فرصت باقیمانده تاظهور را نباید تلف کرد.بابت لحظه به لحظه اش مسئولیم باید جواب پس دهیم.بابت نَفَس به نَفَس لحظات بی خیالی و بی تفاوتی مان.اگر به امید این باشم که دیگری بلند شود.هیچ کس تکان نمی خورد.پیامبرمان چه زیبا فرمودکه حکوت اسلامی مانند کشتی است هرجایش که سوراخ شد آنکس که دیده باید احساس مسئولیت کند وجلویش را بگیرد.اگر به امید غیر بماند همه غرق میشوند. واو مقصر است. بیایید ،میان این همه ،بی تفاوتی، متفاوت باشیم
پیراهن مشکی اش بر تن؛ در دلش شوق رسیدن ؛
اربعین نزدیک بود
و
او نزدیک تر...
رفت... با صورتی متلاشی شده ،مثل حاج همت
جوان ، مثل زین الدین
دانشمند ،مثل چمران
پدر ،مثل باکری
شهیدآخرالزمان میهنم، دلش را صاف کردو ثابت کرد که باوجود این معبرتنگ هنوزهم می توان شهید شد اما... ؛؛؛؛ بالهایم کو...؟؟؟ برای منی که نه بال دارم ونه حالی برای پرواز آیا رسیدن رفتن پریدن معنا خواهد شد؟؟؟ دردنوشت:امشب میهمان ارباب است.در کنار همه شهدا .خوشا به سعادتش، شهید مصطفی احمدی روشن! نگاهی،سلامی،دعایی،دستی ، ثابت کن که سواره از حال پیاده خبر دارد... عشق نوشت:امام خمینی چه زیبا گفت:بکُشید مارا.قوی تر می کنید مارا...
[ پنجشنبه 22 دی ماه سال 1390 ] [ 4:44 PM ] [ محب شهدا ]
[ نظرات (14) ]
اینجا دلی شکسته است
مواظب باشید
پاروی خرده شیشه هایش نگذارید
احتمال ِخطرِبریدن دل ...
وجود دارد
دردنوشت:مردی نزداویس قرنی رفت .اویس پرسید:برای چه آمده ای؟گفت:آمده ام همنشین توباشم.پاسخ شنید: کسی رانمی شناسم که خدایش را بشناسد وبادیگری همنشین باشد.
یا رفیق من لارفیق له
[ سه شنبه 20 دی ماه سال 1390 ] [ 2:36 PM ] [ محب شهدا ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||